تبليغاتX
هر چي دل تنگم مي خواد ميگم!

هر چي دل تنگم مي خواد ميگم!

تلافی (جواب)

خوب  حالت رو گرفتم  بگرد  پسورددت را  پیدا کن اون از دوستت که گذاشتت کنار اینم از وب لاگت منتظر بعدی یاشم باش ََ

همون که قلبشا شکستی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1384ساعت 6:47  توسط یه دل تنگ!  | 

پاک گیج شدم

1 منا از از این سر در گمی در بیاره
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 5:37  توسط یه دل تنگ!  | 

اینم 1 جور دیگش (یادش به خیر )

يادش بخير

طلوع خورشيد با خود امنيت و گرما و روشنايی را به همراه داشت و شب و غروب سخت دلگير بود به خصوص شبهای سرد زمستان هر غروب ننه لامپا و فانوس را به ميدان می آورد با حوله سفيدی شيشه فانوس را بيرون می آورد و به دقت دوده ها را پاک می کرد سپس نوبت لامپا بود نفت که پر می شد آماده روشن شدن بودند کبريت روی طاقچه بالای بخاری بود . به به از ظهر هيزمها را خرد کرده بود و پشت بخاری چيده بود که شب سرد زمستانی برای آوردن هيزم بيرون نرويم دو  بغل نيز روی ايوان بيرون اتاق چيده شده بود . شب که می شد زير نور لامپا می نشستيم به مشق نوشتن . سايه های روی ديوار سخت سرگرم کننده بود و شکلهایی که روی ديوار ترسيم می شد. مشکل ترين کار در مشق نويسی خط نويسی بود با درشتی(قلم ني) و مرکب نا مرغوب و کلماتی که ما را نيز به وحشت می انداخت حوصله خشک شدن جوهررا نداشتيم يا زير بخاری می گذاشتيم که کاغذ خشک می شد و شکننده يا خاکستر روی خط ها می ريختيم که می چسبيد و آن را بی ريخت تر می کرد بعد از مشق پا پی به به می شديم که  متله (قصه) بگويد و انبان قصه بابا هيچ وقت تمام نمی شد ورقه و گلشاه ، امير ارسلان ، امير و گوهر ، خرس و کشاورز و.... يواش يواش چشمها گرم می شد و خواب کنار بخاری هيزمی چه لذتی داشت فارغ ازدنيا وسختيهای آن. صبحها دو سه جفت جوراب را روی هم می پوشيدیم . کشی (ژاکت) ارثی دو سه پيراهن نيمدار و کتی که به تن زار می زد . اگر يک يک قرانی ته جيب بود عيشمان کامل می شد.

موقع رفتن به مدرسه يک چوب هيزم نبايد فراموش می شد برای سوخت کلاس . چشمهامان به آسمان بود که کی برف می آيد .يخ شيشه ها به سفالها آويزان بود و ما آن را می شکستيم و آب آن را می مکيديم اگر برف می آمد با دستهای قرمز و بينی های آويزان برف بازی می کرديم آدم برفی می ساختيم و هيچ کدام به آينده فکر نمی کرديم . يکی دو تا لحاف کهنه و يک کوب(حصير) و لمه (نمد ) و اتاقی در هر حال گير می آمد همه وسايل آشپز خانه يک ديگ مسی بود و باديه و چند تا دوری و قاشق .

 

غصه آينده دل کسی را نمی لرزاند . شبهای پاييز شبهای غوزه کشی بود با حضور همه همسايه ها و سر به سر هم گذاشتن . چايی که دم می شد عيش همه کوک می شد هر شب کلی غوزه پنبه می شد دراين ميان به به بود که صدايش را سر می داد و اميری و کتولی را چه محزون می خواند . در سال وبايی زن و هفت بچه اش فوت شده بودند و او خانه را از سر دلتنگی به آتش کشيد و آواره شد ساليکنده زير زمين خانه يکی از بزرگان می خوابيد و کار می کرد و پدر بزرگ وقتی او را ديد و قصه اش را شنيد ديوانه شد واو را به خانه اورد و او شد همدم ما هنرمند بود خواننده ، نجار ، خراط ، شکسته بند ، دلاک و....

صحبت زمين می شد و همسايه ها ، کسی صحبت گرانی و کمبود نمی کرد . اسفناج و سبزی و سيب زمينی را همه می کاشتندو مرغ هم که در حياط فراوان بود و تخم مرغ .. روغن را از مغازه می خريديم ... برای صبحانه هم هرکس مربا و عسل و پنير و...خود را داشت .

 يادش بخير.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 5:7  توسط یه دل تنگ!  | 

شما از کدوم دسته اید

بله گفتن خانومها!!

 

تا حالا به نوع بله گفتن خانومها سر سفره عقد دقت كردين؟ بسته به گرايش يا علاقه هر كسي يه جور بله ميگه.

مثلا:

 

عروس عادي : با اجازه بزرگترها بله (اين اصولا مثل بچه آدم بله رو ميگه و قال قضيه رو ميكنه.)

 

عروس لوس: بع..........له... (عروسهاي لوس رو بايد فقط سپرد به داماد و ...)

 

عروس زيادي مؤدب: با اجازه پدرم، مادرم، برادرم، خواهرم، دايي جون، عمه جون،...، زن عمو كوچيكه، نوه خاله عمه شكوه، اشكان كوچولو، ... ، مرحوم زن آقاجان بزرگه ، قدسي خانوم جون ، ... ، ... (اين عروس خانوم آخر هم يادش ميره بگه بله واسه همين دوباره از اول شروع ميكنه به اجازه گرفتن . !)

 

عروس خارج رفته: با پرميشن گريت ترهاي فميلي . اُ يس (اين هم بايد به سرنوشت عروس لوس برسه تا شايد

آدم بشه)

 

عروس خجالتي: اوهوم (قابل توجه بعضيا)

 

عروس پاچه ورماليده: به كوري چشم پدر شوهر و مادر شوهر و همه فك و فاميل اين بزغاله (اشاره به داماد) آره.... ( وضعيت داماد كاملا قابل پيش بيني است)

 

عروس رشتي: اووو اگر اهالي محل موافقند بنده مخالفتي ندارم

 

عروس هنرمند: با اجازه تمامي اساتيدم، استاد رخشان بني اعتماد، استاد مسعود كيميايي، ...، اساتيد برجسته تاتر، استاد رفيعي، ... ، مرحوم نعمت ا.. گرجي ، شير علي قصاب هنرمند، روح پر فتوه مرحومه مغفوره مرلين مونرو، مرحوم مارلين ديتريش، مرحوم مغفور گري گوري پك و ... آري ميپذيرم كه به پاي اين اتللوي خبيث بسوزم چو پروانه بر سر آتش ... ( تو كه ×××× اين ستاره ها يه حرف بدي بود كه داماد به عروس زده بود ما هم سانسورش كرديم)

 

عروس داش مشتي: با اجزه بروبكس مُجلي نيست من كه پايه ام ... (با عرض تشكر از داش اسي عزيز)

 

عروس زيادي مؤمن و معتقد: بسم ا.. الرحمن الرحيم و به نستعين انه خير ناصر و معين ... اعوذ با... منم شيطان رجيم يس و القرآن الحكيم .... الي آخر .... ( و در آخر ) نعم (دلم به حال داماد مفلوكِ خاك بر سر ميسوزه كه احتمالا توي حجله عروس خانوم يه دور براش مفاتيح رو ختم ميكنه تا بعد ... استغفر ا...)

 

عروس فمنيست: يعني چي؟! چه معني داره همش ما بگيم بله ... چقدر زن بايد تو سري خور باشه چرا همش از ما سؤال ميپرسن ! ... يه بار هم از اين مجسمه بلاهت (اشاره به داماد) بپرسين ... (اصولا اين قوم فمنيست جنبه ندارن كه بهشون احترام بذارن و يه چيزي ازشون بپرسن ... فقط بايد زد تو سرشون و بهشون گفت همينه كه هست ميخواي بخواه نميخواي برو دنبال فمنيست بازيهات تا آخرم بترشي بموني رو دست پدر مادرت)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 2:50  توسط یه دل تنگ!  | 

اینو من نوشتم* ساناز*

مانییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی        جونم

کجاییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی؟    اینجام

هااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان؟    هان نه بله

~~~~~~~****~~~~~~~~****~~~~~~~~~~****~~~~~~~~~***~~~~~~~

love is the offspring of spiritual affinity and unless
that affinity is created in a moment , it will not be created in years or even generations


عشق زاییدۀ یک کشش و تمایل روح است و اگر در لحظۀ اول زاییده نشود ، در طی سالها یا نسل ها نیز حاصل نخواهد شد

~~~~~~~****~~~~~~~~****~~~~~~~~~~****~~~~~~~~~***~~~~~~~

یادت باشه همیشه و واسه همه همینجوره!!!     چی گفتی  یادم رفت

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 22:38  توسط یه دل تنگ!  | 

اخرین جرعهء این جام

همه می یرسند :

چیست در زمزمهء مبهم آب ؟

چیست در همهمهء دلکش برگ ؟

چیست در بازی آن ابر سیپد ،

روی این آبی آرام بلند،

که تو را میبرد اینگونه به ژرفای خیال ؟

چیست در خلوت خاموش کبوترها ؟

چیست در کوشش بی حاصل موج  ؟

چیست در خندهء جام ؟

که تو چندین ساعت،

مات و مبهوت به ان می نگری  ؟!

 

نه به ابر ،

نه به آب،

نه به برگ ،

نه به این آبی آرام بلند ،

نه به این خلوت خاموش کبوترها ،

نه به این به این اتش سوزنده که لغزیده به جام ،

من به این جمله نمی اندیشم  ...،،

 

من ،مناجات درختان را ،هنگام سحر ،

رقص عطر گل یخ را با باد ،

نفس پاک شقایق را در سینهء کوه ،

صحبت چلچله هارا با صبح ،

نبض پایندهءهستی را در گندم زار ،

گردش رنگ و طراوت را درگونهء  گل،

همه را می شنوم ، می بینم.

من به این جمله نمی اندیشم ....

به تو می اندیشم

ای سرا پا همه خوبی ،

تک وتنها به تو می اندیشم .

همه وقت ،

همه جا ،

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم .

تو بدان تنها تو بدان !!!

تو بیا

تو بمان با من، تنها تو بمان !!!!

 

جای مهتاب  به تاریکی شبها تو بتاب 

من فدای تو ، به جای همه گل ها تو بخند ...

اینک این من که به پای تو در افتادم باز 

ریسمانی کن  از آن موی دراز ،

تو بگیر ،

تو ببند !!

تو بخواه

پاسخ چلچله ها را ، تو بگو !!

قصهء ابر و هوا را ، تو بخوان  !!

تو بمان با من ، تنها  تو بمان  !!

در دل ساغر هستی تو  بجوش !!

من همین یک نفس از جرعهء جانم باقی است ،،

آخرین جرعهء این جام تهی را تو بنوش !!!

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 3:31  توسط یه دل تنگ!  | 

شب لعنتی

 

دوستای خوبم   شاید این اخرین بارم باشه که براتون مینویسم   شایدم نه   نمیدونم    ولی احساس میکنم  بچه هایی که من از این تریق باشون اشنا شدم   زیاد با این سبک نوشتن   حال نمیکنن  همه چیز به خود شما ها بستگی داره  اگه دوست داشتین بازم من براتون بنویسم به من بگید و بگین که من از این به بعد چه کار کنم 

ام شب بد جوری حالم گرفتس  برا اولین بارم که دارم توو این وب لاگ درد و دل میکنم  امشب برای من ۱ از بد ترین شبای زندگیم بود  هیچ کس هم نیست   که حتا باش  کلمه ای حرف بزنم امدم این جا بنویسم که شاید یه کم اروم بشم که میبینم اصلا فایده نداره 

پس خدا حافظ  !!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 3:27  توسط یه دل تنگ!  | 

از طرف من برای تو (پیوند 1 درس پرواز)

نه مرادم , نه  مریدم , نه پیامم , نه کلامم , نه سلامم, نه علیکم , نه سپیدم, نه سیاهم, نه چنانم که تو گویی, نه چنینم که تو خوانی , نه ان گونه که گفتند و شنیدی,  نه سمائم ,نه زمینم, نه به زنجیر کسی بسته و بردهء دینم ,نه سرابم, نه برای دل تنهائی تو جام شرابم, نه گرفتار و اسیرم, نه حقیرم , نه فرستاده پیرم , نه بهر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم, نه جهنم,  نه بهشتم,  چنین است سرشتم, این سخن را من نه از امروز نه گفتم, نه نوشتم , بلکه  از صبح ازل با قلم نور نوشتم/ .....

حقیقت :نه به رنگ است, نه به بو, نه به های است و نه به هو ,نه به این است و نه او, نه به جام است و سبو, گر به این نقطه رسیدی; بتو سربسته و در پرده بگویم, تا کسی نشنود این راز گوهر بار جهان را .......

آنچه گفتند و سرودند, تو آنی ,خود تو, جان جهانی , گر  نهانی و عیانی , تو همانی ,که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی,  تو ندانی که خود آن نقطه  عشقی  , تو اسرار نهانی  ,همه جا تو, نه یک جای, نه یک پای,    همه ای ,  همهمه ای , تو سکوتی , تو خود باغ بهشتی , تو به خود امده از فلسفه چون و چرایی , به تو سوگند که ابن  راز  شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی,  در همه افلاک بزرگی ,نه که جزئی,  نه چون آب در اندام  سبوئی,  خود اوئی  , به خود ای  ,, تا بدر خا نه متروکه هر کس, ننشینی  و بجز روشنی, شعشعه  پرتو  خود هیچ نبینی, و گل وصل,  بچینی ......

 به خود آ

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1384ساعت 1:49  توسط یه دل تنگ!  | 

اشتی اشتی (دست نزن )

از بعضی از  دوستان میخوام که تو عصبانیت  تصمیم نگیرند و دست به ترکیب وبهایی  که کلمات عبور اون رو دارن  نزنند این دور از  ادب است این گل هم هدیه  به همون  دوست  .

ولی نکن  این کار ها خوبیت نداره   حد اقل  ...... اره  هم من میدونم  هم بعضی از دوستان .

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1384ساعت 23:17  توسط یه دل تنگ!  | 

شب به یاد ماندنی (دنباله درس پرواز -5)

آنچنان که : رنگ از اشیاء .و نور از خورشید - تفکیک شدنی نیست امید از من جدا شدنی نبود .  ممکن است شما تصور کنید  استدلال من برای کنار کشیدن  تسلیم شدن و اسوده زیستن   صحیح بوده است : اما یادتان نرود که میگویند  : قوی ترین منطق ها  متـعـلق یه ضعیف ترین انسانهاست .   من هرگز نمیخواستم فسیلی در گوشه اتاقم باشم .

همانقدر  که بازگشت وجود دارد     باز گشت از بازگشت  هم وجود دارد    (قابل توجه بعضی از دوستان   {س} )  من فردا را نمی شناختم  . و خود کشی . فرزند ترس از فرداست

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1384ساعت 21:33  توسط یه دل تنگ!  | 

دستم به خورشید نمیرسد

  دستم به خورشید نمیرسد

نمی توانم به ابر ها دست بزنم به خورشید نرسیده ام .

هیچ گاه کاری را که تو میخواستی انجام ندادم .

دستم را تا جایی که  میتوانستم دراز کردم  شاید بتوانم انچه تو میخواستی به دست اورم .

انگار من ان نیستم که تو میخواهی .

برای اینکه  نمیتوانم به ابر ها دست بزنم یا به خورشید برسم ./

نه . نمیتوانمابر ها را لمس کنم یا به خورشید برسم .

نمیتوانم به عمق افکارت راه یابم  و خواستهای تو را حدس بزنم .

برای یافتن انچه تو در روءیا در پی انی . کاری از دست من بر نمی اید .

می گویی اغوشت باز است .

اما خدا میداند برای چه کسی .

نمی توانم فکرت را بخوانم یا با روءیا های تو باشم .

نمی توانم روءیا هایت پی گیرم یا به افکارت پی ببرم .

 

دلم می خواهد کسی را بیابی تا بتواند کارهای نا تمام مرا به انجام برساند

راهی که من نیافتم . او بیابد و برای تو دنیایی بهتر بسازد .

کاش کـسی را بیابی . کسی که بی پروا باشد  و بر تو غلبه کند

اندیشه هایت را که همواره در تغیر است به سمتی هدایت کند

و روح تو را که همواره در پرواز است .ازاد سازد .

اما من نمی توانم .....نمی توانم  .

نمی توانم زمان را دوباره به عقب برگردانم . تا دوباره ................

نمی توانم  زمین بی حاصلت را دوباره سبز کنم .

نمی توانم بار دیگر درباره انچه قرار بود چنان باشد و اکنون چنان نیست .حرف بزنم .

نمی توانم زمان را به عقب برگردانم و تو را به روزگار جوانیت .....

نمی توانم زمان را به عقب برگردانم و تو را جوان کنم .

 

پس با من وداع کن و به پشت سرت نگاه نکن .

هر چند در کنار تو روز های خوشی را پشت سر گذاشتم .

افسوس ! .. من ان نیستم که بتواند با تو سر کند .

اگر کسی از حال و روز من پرسید بگو " زمانی با من بود .

اما هیچ گاه  دستش به ابر ها و خورشید نرسید .

نمی توانم به ابر ها دست بزنم یا به خورشید  برسم .....

....................................................................................

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آبان 1384ساعت 23:19  توسط یه دل تنگ!  | 

خدا حافظیه موقت

این بار من زود درس بعدی رو گفتم  چون احتمال داره تا چند وقت نتونم با شما دوستان خوبم ارطبات داشته باشم

ولی دلم میخواد شما منا از یاد نبرید و برام پیغام بزارید   . حتما بعد از اینکه از مسافرت بر گردم این لطفتون را جبران میکنم

از ساناز هم میخوام  و ازش خواهش میکنم   که   یکم کمکم کنه و نزاره دوستان با دیدن این وب حوساشون سر  بره  واز من دلگیر بشن...........

برام دعا کنید عید فطر را هم به همتون تبریک میگم

  همتون رو دوست دارم 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آبان 1384ساعت 23:51  توسط یه دل تنگ!  | 

درس پرواز (4)

پريدن با سرعت تفکر – به هر کجا که مايلی . تو بايد فکر کنی

که هم اکنون به انجا رسيده ای  ......

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آبان 1384ساعت 23:34  توسط یه دل تنگ!  | 

درس پرواز 3


تو شروع به لمس کردن بهشت خواهی کرد . زمانی که به لمس  سرعت کامل دست يابي. ........ واين- پرواز با سرعت  يک هزار  و ششصد کيلومتر  در ساعت  - و يک ميليون –و يا  پرواز با سرعت نور  نيست . زيرا هر عددی  يک محدوديت است و کمال  محدوديتی ندارد . سرعت کامل -.......-حظور در آنجا ..................................
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 22:28  توسط یه دل تنگ!  | 

من و تو رهگذريم!

 

سخن از ماندن نيست

من و تو رهگذريم

راه طولاني و پر پيچ و خم است

همه بايد برويم تا افقهاي وسيع

تا آنجا كه محبت

پيداست

همه چيز گاه اگر کمی تيره می نمايد

باز روشن ميشود زود

فراموش مکن اين حقيقت است:

بارانی بايد،تا که رنگين کمانی برآيد

و ليموهايی ترش تا که شربتی گوارا فراهم شود

و گاه روزهايی در زحمت

تا که از ما انسانهايی تواناتر بسازد.

خورشيد دوباره خواهد درخشيد،زود

خواهی ديد

                                                                                       ( کولين مک کارتی)

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 3:34  توسط یه دل تنگ!  | 

درس پرواز (2)

عجِيب است  - مرغانی که کمال را به خواطره  سفر حقيرميشمارند به تدريج نيز به جايی نميرسند- اماانهايی  که سفر را به خاطر کمال کنار ميگذارند زود به همه جا ميرسند . به خاطر داشته باش ...... بهشت – مکان يا زمان نيست –زيرا مکان و زمان خيلي بی معنا هستند . بهشت...............

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آبان 1384ساعت 19:43  توسط یه دل تنگ!  | 

چرا ایران (تهران)

جذابيت های تهران

در هفته گذشته اعلام شد که تهران يکی از ده شهر نامطلوب جهان برای سکونت شناخته شد. اما تهران جذابيت های منحصر بفردی هم دارد که در هيچ جای دنيا نظير ندارد:

۱) تهران تنها شهری است که در آن می توانيد وسط خيابانهای آن نماز بخوانيد، وسط پارک شام بخوريد، در رستوران به ديدن مانکن های لباس های مدل جديد برويد، در تاکسی نظرات سياسی تان را بگوييد، در کوه برقصيد، اما برای ملاقات با نامزدتان بايد به يک خانه خلوت برويد.

۲) تهران تنها شهری است که در آن دو نفر روی دوچرخه می نشينند، چهار نفر روی موتورسيکلت می نشينند، شش نفر توی ماشين می نشينند، ۲۵ نفر توی مينی بوس می نشينند و ۶۰ نفر سوار اتوبوس می شوند.

۳) تهران تنها شهری است در دنيا که پياده ها حتما از وسط خيابان رد می شوند، اتومبيل ها حتما روی خط عابر پياده توقف می کنند و موتورسيکلت ها حتما از پياده رو عبور می کنند.

۴) تهران تنها شهر دنياست که در آن هميشه همه چراغ ها قرمز است، اما هر کس دوست داشت از آن عبور می کند.

۵) در تهران از همه جای ماشين ها صدا در می آيد، جز از ضبط صوت آن.

۶) در تهران هيچ جای زنها معلوم نيست، با اين وجود مردها به همه جاهايی که ديده نمی شود نگاه می کنند.

۷) همه در خيابان ها و پارک ها با صدای بلند با هم حرف می زنند، جز سخنرانان که حق حرف زدن ندارند.

۸) تهران تنها شهری است در دنيا که همه صحنه های فيلمهای بزن بزن را در خيابان های شهر می توانيد ببينيد، اما تماشای اين فيلمها در سينما ممنوع است.

۹) مردم وقتی سوار تاکسی می شوند طرفدار براندازی هستند، وقتی به مهمانی می روند اصلاح طلب می شوند و وقتی راه پيمايی می کنند محافظه کارند و وقتی سوار موتورسيکلت می شوند راست افراطی می شوند.

۱۰) رانندگی در تهران مثل سياست ايران است، هرکسی هر کاری دلش بخواهد می کند، اما همه چيز به کندی پيش می رود.

۱۱) ماشين ها در کوچه های تنگ با سرعت ۷۰ کيلومتر حرکت می کنند، در خيابانها با سرعت ۲۰ کيلومتر حرکت می کنند و در بزرگراهها پارک می کنند تا راه باز شود.

۱۲) در شمال شهر تهران مردم در سال ۲۰۰۸ ميلادی زندگی می کنند و در جنوب شهر در سال ۷۰ هجری قمری.

اگر فهمیدین چرا به من هم بگید

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آبان 1384ساعت 23:17  توسط یه دل تنگ!  | 

از ساناز خیلی ممنون هستم که  تو ساخت این وب لاگ کلی زحمت کشیده در زمن ۱ رفیق هم برا جوجوش پیدا کردم

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آبان 1384ساعت 4:16  توسط یه دل تنگ!  | 

تمرین پرواز (1)

اگر مايل باشی ميتوانيم تمرين در زمان را شروع کنيم – تا بتوانی در گذشته واينده پرواز کني . و سر انجام  آماده خواهی شد که دشوار ترين – قوی ترين – و لذت بخشترين ان ها را شروع کنی .

تو اماده خواهی بود که پرواز به بالا را شروع کنی تا معنای مهربانی و عشق را در يابی .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آبان 1384ساعت 3:48  توسط یه دل تنگ!  | 

سلام،

ميدونی ميگن انيشتين زير دوش به تئوريهاش ميرسيده؟

ميدونی آب نگهدارنده خوبی برای انرژيه؟

ميدونی وقتی يه نفر توی تهران داره دوش ميگيره به چند نفر ديگه وصله؟

به کجا های زمين وصله؟

به کجاهای البرز وصله؟

به چه درختها و چه حيواناتی وصله؟

فکر کن اگه یه برق های ولتاژ بهش وصل کنی تا کجا ها میره؟

وقتی وصلی به آب آروم باش و گوش بده و چیز هایی

 که به ذهنت میرسه یادداشت کن.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آبان 1384ساعت 3:40  توسط یه دل تنگ!  |